تبليغاتX
غریب در وطن خویش
ادبی فرهنگی اجتماعی

         

سایه ای بردل ریشم فکن ای گنج روان

  که من این خانه به سودای تو ویران کردم

نفرت از بی محتوایی در جستجوی حقیقتی از نوع ناب. ساختاری خوش از خیال و واقعیت در تقابل تاریخی سنت های  مطرود با مدرن امروزی .  بیش از پیش در خود فرو می رفتم . اینکه چیزی مرا از پیشرفت؟!!باز می داشت چه چیزی می توانست باشد. بحران های عمیق زندگی در گیر و دار درماندگی های ناشی از شرایط درونی و شاید هم اجتماعی ٬ هر چه می خواهد گو باش٬ نتیجه اش سر در گمی و ابهام بود در این چالش به ظاهرآرمان گرا. دیدگاهی متضاد به زندگی و روایتی از زندگی که هیچ گاه مرا آرام و آسوده نمی گذاشت.

 اضطراب و بی قراری در انبوهی از مشکلات خود ساخته که خود دردی بود بی درمان در حالی که افکار مغشوشم مهمتر از هر چیز دیگری در زندگی ام شده بود و در حالی که در دیگر آزاری ها خود را بیشتر از دیگران ازار می دادم و انجام هر کاری چه مثبت یا منفی به طور کلی از من گرفته شده بود و در حالی که ستاره ی سر نوشت من هر لحظه به افول خود نزدیک تر و نزدیک ترمی شد ناگاه نوری در تاریکی ...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

عشق آن که پبش از همه زاد

عشق آن که زآن پس اندیشه را زاد                                        

زندگی من در محدوده ها ودنیا هایی حرکت می کرد که بی خیالی و اسان گیری خودش را تحمیل و رو در رویم دنیایی دیر اشنا که از او سر خورده بودم ان هم در اقیانوسی از افکار ی که فرا فکنی را بهترین دست آویزی قرار داده بودم تا بتوانم به نحوی ار این موج پر تلاطم به خیال خود به سلامت گذر کنم.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

رهی تا چندسوزی در دل شبها چو کوکبها

به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

تلخ و گزنده.همیشه چیزی هست که تو را باید آزار دهد.همیشه چیزی مرا آزار میداد بیماری از همان زمانی که خود را شناختم همراه با من بوده است.بی آن که بدانم و بشناسم پیش می رفت و گرفتار می ساخت تنهایی و وحشت از آینده ترس و واهمه را دامن می زد اشفتگی و عجز از ادامه زندگی.نه یارای اندیشه ورزی نه جراتی برای اقرارکه به جایش همه انکار.حمایتگری که بس درد ناک می نمود .                          من چه کردم؟من چه می کنم؟چه گونه می شد باخویش تن رو راست بود؟سلسله گردان این دردکیست و چیست؟چه سان میتوان زندگی را ادامه داد؟رو در رویی با حقیقت(ان چه بودی و ان چه باید باشی)از من فردی ساخته بود که مهر ورزی را خیالی بیش نمی انگاشتم.


ادامه دارد...             

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

بد نامی حیات یک دو روز نبود بیش

ان هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و ان

روز دگر به کندن دل زین و ان گذشت

طبعی رسان به هم که بسازی نه عالمی

یا همتی که از سر عالم توان گذشت.

زندگی پر بود از فراز و نشیب.نشیبها و فراز ها.در فراز ها خود محور بودم و در نشیب ها دست به دامان هر چه اولیا و انبیا می شدم غافل از ان که چه سواره باشی یا پیاده همیشه خدا درد تو با تو هست.هر چه بیشتر سر ناسازگاری داشته باشی بیشتر فریبت می دهد و هر چه خوش نینانه تر به ان نگاه کنی به بلاهت بیشتری دچاری.خوش بینی یا حماقت گه هنوز من همان کودکم که رویای پریان دریایی را باور کرده بود.من هنوز همان کودک ام که قصه های مادر بزگ را باور کرده بود من هنوز همان کودکم که عشق را از دست هیچ نوازشی درس نگرفت تا حرمت معضومیت را حفظ کرده باشد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

در سنه ی مرداد ماه ۱۳۴۵در یکی از شهرهای اذربایجان چشم گشودم به جهان هر انچه در تقدیر من بود علی الظاهر از همان کودکی بی کم و کاست تا این لحظه بی ان که نقشی موثر در ان داشته باشم میبایست به سرم میامد.

نحوه ی رشد و بالندگی ام ازخلال اندیشه هایم در اینده بر همه معلوم خواهد شد.دورانی نوجوانی ام هم متفاوت بود و هم غیر متعارف. جوانی ام نیز پر حادثه . تا اینکه پس از دیر بازی به لحاظ اکادمیک شدم کارشناس گیاه پزشکی. دستی هم در اتش دارم از دور به حوزه ی ادبیات یعنی شعر و قصه البته صرفا خواندنش و گاه گاهی هم نوشتاری از جنس اجتماعی.ادبی...و دست اخر نثر هایی که خودم راتا حدودی راضی می کند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

در شبی دیحور که دست به وجد امده و قلم بی تاب بارقه ای نه . که نوری بلکه تولدی دیگر در هنگامه ای که انگار سیاهی ها. نکبت و ادبار همه جا گیر شده بود و گذشته بی بازگشت . حال زار و اینده بی امید رستن و  روستن می نمود.

این چنین بود که زندگی سلامی دوباره دادم خواستم بنشینم و بنویسم ان چه را که تا به  حال نخواستم . 

خواستم بنویسم حرف هایی که باد هم نمیفهمد . خواستم بنویسم ناگفته های سکوت را .از هر ان چه فریبی بیش نبوده است. از اتش درون امشب مرا شوریست و شیدایی وصف ناپذیر.

شب های دیگر با عشقی دیگر گونه با شما خواهم بود ولی تا کجا ؟ به امید شب های بهتر و شیرین تر . از یادم نکاهید.

پاییز ۸۵ ابان ماه 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط مسعود  |